۱۳۹۴ اسفند ۱, شنبه

تئوری بد و بدتر و روشنفکران تنبل

بحث تکراری انتخابات در جمهوری اسلامی بار دیگر آغاز شده است. مردمی که دخلی به سیاست ندارند و راهی به سیاست ندارند در انتخابات به یاد فرمول جادویی می افتند و فکر می کنند می توانند دست به کاری زنند که غصه سرآید. این فرمول جادویی را هم گروههای سیاسی و بخشی از روشنفکران تنبل برایشان آماده کرده اند. فرمول جادویی انتخاب بین بد و بدتر است. فرمولی که می تواند با آرامش از آن استفاده کرد و رستگار شد. هیچ عقل سلیمی شما می شناسید که در انتخاب بین بد و بدتر تردید کند و بدتر را انتخاب کند؟ مشخص است که نه. پس ناچارید رای بدهید. بهمین سادگی. اسمش هم عقلانیت و خردورزی و.. اگر رهایشان کنی شهود و وحی و معجزه و خلاصه هر چه بتوان تصور کرد.
اصحاب انتخاب بین بد و بدتر بر چند فرض سواری می کنند.
اول: تحریم:
وقتی می گویی این انتخابات نیست ( بر اساس هر تعریفی که از انتخابات داشته باشید) می گویند خوب پس تحریم کنیم؟ تحریم چکار کرده ؟ یعنی می خواهی حکومت رو براندازی کنی؟ یعنی یعنی یعنی. تحریم بهترین ابزار توضیح تئوری« بدو بدتر» است. براحتی می توان نشان داد که تحریم به براندازی نیانجامیده. اساسا معلوم نیست چه کسی گفته تحریم انتخابات به براندازی یعنی انقلاب در یک جامعه می انجامد. احتمالا این تئوریی است که بد و بدتر ها اختراعش کردند که کارشان برای توضیح بد و بدتر راحت تر شود. بطور واضح هر آدمی که دو دو تا چهار تا بلد باشد می تواند نشان دهد که تحریم نه باعث براندازی و نه باعث سر عقل آمدن حکومتی می شود. البته در شرایط خاصی اگر لایه های اجتماعی دارای استقلال فکر و عمل شکل گرفته باشد تحریم یم تواند آغاز حرکت جمعی مهمی باشد که البته جامعه ایران هیچ کدام از نشانه های وجود چنین لایه ار را نشان نمی دهد.
دوم: اگر رای ندیم چکار کنیم؟ حداقل رای میدیم
دومین استدلال بد و بدتر ها از اولی خوشمزه تر است و چون کلا تئوری بین بد و بدتر تئوری آدم های متوسط است و قبلا فکر نکرده اند که دارند اصولا چه می گویند متوجه نیستند که این حداقل رای می دهیم بمعنای آن است که کلا ما منفعل ایم و کاری نمی توانیم بکنیم و چون خیلی دلمان می خواهد کاری بکنیم ( که البته بطور واضح دروغ محض است) ولی البته نمی توانیم هیچ کاری بکنیم، حداقل رای می دهیم نه ضرری دارد و نه به کسی بر می خورد. شد شد ، نشد نشد.
اگر رای ندیم چکار کنیم؟ بطور روشن وضعیت این گروه از مردم را نشان می دهد. آنها منفعل ترین گروه اجتماعی هستند، آنها به راههای مدنی مبارزه اجتماعی ایمان ندارند یعنی اصلا حوصله ندارند.  آنها کار سخت مستقل بودن از نظر فکری و شخصیتی را دنبال نمی کنند. آنها جدیت مبارزه اجتماعی را بمعنای مبارزه ای طولانی، با دیسپلین و پیگیر را کلا نمی توانند بفهمند. آنها فرمول جادویی می خواهند. فرمولی که بتوان با نیم ساعت سر صف ایستادن و یک بیرون رفتن در روز انتخابات انجام شود. و آنها را برگرداند به روال معمول زندگیشان.
از نظر من آنها به شدت از شکستی که در جنبش سبز خوردند هراسانند. آغوشی می خواهند برای پناه بردن. برای فکر نکردن و چه آغوشی بهتر از تئوری بد و بدتر؟ سریع الهضم.

حالا ببینیم استراتژی یا تئوری بد و بدتر چیه ؟
استراتژی بین بد و بدتر که قبلا قرار بود تاکتیکی باشد مقطعی برای شرایط خاصی که همه نشانه های استفاده از اون پدیدار شده مثل انتخابات 88 و رای به موسوی، و اکنون دیگر تبدیل به استراتژی راحت الوصول انفعال و بی عملی اصلاح طلبان و بخشی از روشنفکران جامعه ایران شده که هیچ برنامه ای برای تغییر معنادار اجتماعی ندارن، دقیقا استراتژی سوء استفاده از بازی حکومته. آنها می خواهند انفعال خودشان را با استراتژی سوء استفاده پاسخ بدند و بعد به جامعه بگویند این راهی است برای تغییر اجتماعی. چیزی که نه می توانند اثباتش کنند و با تمام نوشته ها و تحلیل هایشان درباره ساختای حکومت ولایت فقیه در تعارض است. آنها اندیشیدن، تبادل نظر، سخت کار کردن و تئوریی ساختن برای شرایط ایران را کنار گذاشته اند، کار سخت تغییر اجتماعی را از هیچ جایی شروع نمی کنند اما معتقدند انتخاب بین بد و بدتر آن کار سخت را انجام خواهد داد. آنها با تئوری بد و بدتر آشکارا به مردم دروغ می گویند و شان روشنفکری خودشان را به حراج می گذارند.
ساده بگویم معتقدند اگر 70 نفر اصلاح طلب که البته اصلاح طلب نیستند و بجز ده نفر مثلا لیست تهران بقیه ناشناخته اند به مجلس بروند اینها کاری می کنند که تغییر اجتماعی اتفاق بیافتد. یا اگر جنتی و یزدی و مصباح به خبرگان نروند و بجایش ری شهری و پورمحمدی قاتل بروند آنجا بهشت می شود و یک رهبر مامانی بیرون می آید که میانه روست. اینها بطور کلی با تاریخ همین 30 سال اخیربیگانه اند. نمی دانند که رهبر فعلی از جمله میانه روترین رهبران دوران انقلاب بوده. می گویند با این کار پیامی می فرستیم به حکومت و از خودشان نمی پرسند پیامی قوی تر از جنبش سبز قرار است بفرستید؟ بعد هم پیام فرستادن یعنی تغییر اجتماعی؟ اصلا این پیغام فرستادن اساسا معنایش چیست؟ چه جایگاهی در تغییر و استراتژی درازمدت تغییر اجتماعی دارد؟
یعنی تغییر اجتماعی که فرایندی دشوار و نیازمند شجاعت بخش بزرگی از آدم های روشن بین و پر انرژی است تبدیل می شود به حاصل یک عمل نیم ساعتی آنهم در رای دادن به آدم هایی که اصلاح طلب نیستند. آنها هم انتخابات مجلس ششم را فراموش کرده اند و هم تمام بالا و پایین تاریخ 30 سال اخیر ما را.
اما در اخر باز خواهند پرسید. راه حل تو چیست؟ تحریم کنیم باز؟
من به دوستی گفتم که انتخابات جز در موارد استثنایی در جمهوری اسلامی موضوع کار جدی روشنفکری و سیاسی نیست. گروههای سیاسی در ایران نیازمند شرکت در انتخابات اند چرا که می خواهند در قدرت سهیم باشند و از مواهب قدرت و ثروت برخوردار باشند. منهم اگرسیاسی بودم و اصلاح طلب حتما فکرمی کردم یک طوری به خامنه ای نزدیک شوم و اجازه حضور در انتخابات را پیدا کنم و از این خان بهره ای ببرم.
اما برای روشنفکر، برای دانشجو و برای تمام کسانی که به حقیقت فکر می کنند انتخابات در جمهوری اسلامی جز در موارد استثنایی که آنهم البته تنها یک قدم به حساب می آید در جریان تغییر اجتماعی، بی ارزش ترین عمل سیاسی است. حاوی هیچ اقدام معنا داری نیست و در پایان جز برای استفاده تبلیغاتی حکومت کاربردی ندارد و از سوی دیگر انفعال یک جامعه را بیشتر و بیشتر می کند.
همه کسانی که به یک روند معنا دار و حقیقی می اندیشد اولا قدم آنست که به ساختن شخصیت مستقل، منتقد و پر اطلاع از خودشان اقدام کنند و سعی کنند آن نیرویی که از یک شخصیت مستقل و پر اطلاع و منتقد حاصل می شود به اطرافیانش ساطع شود این تنها کاری است که یک نفر به تنهایی و در جامعه ای که هیچ حرکتی جمعی ایی فعلا ممکن نیست می توان انجام داد. اگر حتی در یک جامعه استبداد زده باشی و تو تنها باشی وظیفه داری بر اساس اصول فکری و اخلاقی درستی عمل کنی. باید بایستی بگویی رای من تاثیری ندارد اگر رای ندهم این را می دانم اما پرنسیب خودم را کنار نمی گذارم. تنها می ایستم می گویم این انتخابات نیست. این طراحی مسخره و توهین آمیز انتخابات نیست. این توهین به شخصیت من و هویت من و فرهنگ من است که کسانی فکر کنند می توانند مرا به روزی بیاندازند که بین ری شهری و پور محمدی و یک فحاش در مجلس و غیره و غیره یکی را انتخاب کنم . من انتخابم خودم است در درجه اول، شخصیت خودم است که نمی گذارم بیشتر از این به او توهین شود و برای رفع این توهین مجسم که حکومت ولایی است تا لحظه ای که زنده ام از تلاش نمی ایستم حتی اگر چنین تلاشی به تنها اثبات خودم بیانجامد و هیچ تغییری ایجاد نکند. اولین توهینی که پلیسی بخاطر حجابم کرد برای من اگر به شخصیتم اهمیت بدهم کافی است که برای مبارزه از پا ننشینم حتی اگر آخر عمرم که نگاه کنم تنها خودم به آن اصول پایبند بوده باشم.

نمی بازم خودم را ، سر تسلیم فرو نخواهم آورد ، می جنگم تا آدم های مستقل، منتقد و با شخصیت زیاد شوند ، آدم هایی که کمترین توهینی به شورش وادارشان کند ، می جنگم اگر ندیدم آن روز را حداقل مطمئنم که خودم با چنین حساسیتی زیستم و سر فرود نیاوردم. 

۱۳۹۴ خرداد ۲۲, جمعه

شش سال بعد، رویش گل تعفن

امروز باز جمعه است.
جمعه، 22 خرداد 1394. و آنروز هم جمعه بود، جمعه 22 خرداد 1388.
شش سال گذشت. شش سال از کودتا، شش سال از شکست. و هنوز سرهای فرو رفته در برف، برنخاسته است. خستگی، بی حوصلگی، بی چاره گی . همه و همه نمی گذارد کسی شکست را بپذیرد. شکست موجود غریبی است. وقتی بر بدن و اندیشه غلبه می کند طعمی از امید دارد. و همین طعم فریب می دهد و قربانی نمی فهمد که این شکست است که بر او فرو آمده است.
طعم امید موجود غریبی است. شکست خورده بر آن باروی قهرمانی می سازد تا هیچ گاه کمر شکسته اش را به یاد نیاورد.
امید مذهب غریبی هم هست، مذهبی مسموم تر از امید تاکنون در تاریخ اختراع نشده است. و در میهن من ، کشورمن که من همواره در آن بی کشور و بی میهن بودم از چنین بیماری غریبی آکنده است.

شش سال گذشته است و آنکه شکست مان را رقم زده بر قامت فروریخته ما باز دولتی برساخته است و از دستان ما مهر تاییدش را گرفته است. معمولا شکست خورده باید عصبانی باشد، باید در پی انتقام باشد، در پی مبارزه باشد، خونش از جوشش نیافتد. اما طعم امید ، طعمی که شکست را قابل تحمل می کند، ایدئولوژی فلاکت، دست او را به سوی  متجاوزسوق می دهد و کم کم احساسی از عطوفت و دلبستگی به او پیدا می کند.
حالا دیگر نه شکست خورده که پیروز است که با متجاوزش به هماهنگی رسیده است. به امید اینکه متجاوز بار دیگر به شکستنش دست نبرد. او هم قول داده است که دیگر سر به شورش برنیاورد.
شش سال گذشته است و همزیستی مسالمت آمیز متجاوز و تجاوز شده دارد گل می دهد. گلی که بوی تعفنش را شکست خورده احساس نمی کند اما .... اما .. متجاوز بخوبی از این بو آگاه است.


۱۳۹۴ خرداد ۲۱, پنجشنبه

شعری از پل سلان


بایست، در سایه جراحت زخم هایی که در فضا جاری است
بایست،
برای هیچ کس و هیچ چیز
برای خودت،
تنها.
با تمام آنهایی که در این فضا غوطه ورند،
حتی بدون زمزمه  کلمه ای.
 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

سرگردان ها، توصیفی غریب از طعم تبعید

آخرین کتاب امین معلوف (مالوف) توصیفی ظریف از طعم و مزه تبعید ارائه می کند.
عنوان فرانسه اش : Les Désorientés که به فارسی شاید عنوان سرگردان ها برایش مناسب باشد.
جایی در کتاب راوی در مقایسه خودش با دوستش مراد، توصیفی از نسبت خودش با میهن به دست می دهد می گوید که من همواره حتی در کشور خودم و بعدها در تبعید حس می کردم که یک میهمان هستم اما مراد همواره رابطه ای با چیزها داشت که گویی همه چیز، کشور و خاک و غیره به او تعلق دارد.
یا در جایی از کتاب می گوید که برای مهاجری چون  من، ساکن کشور دیگری شدن تنها ساز و کاری اداری نبود بلکه انتخابی اگزیستانسیل بود. و سخنان دوستانم فقط افکار ساده ای نبود که به گوشم می رسید بلکه صدای درونم بود.
یا در بخش دیگری از کتاب می گوید: با اینکه از نزدیک حوادثی که در کشور می گذشت را دنبال می کردم اما قصد نداشتم که به کشور برگردم هرگز نگفتم که «من هرگز برنمی گردم» ، می گفتم: « بعدا» ، «شاید سال بعد» . و به خودم قول داده بود ، با غرور، که برای سکونت به کشورم برنگردم تا وقتیکه به کشوری تبدیل شود که من پیشتر می شناختم.
کتاب غریبی است از گفتگو روابط میان یک جمع دوستی که جنگ داخلی در لبنان آنها را به گوشه و کنار جهان پرتاب کرده است ، تا مرگ یکی از آنها نویسنده را باز می گرداند به کشورش برای مرور آنچه گذشته است.

۱۳۹۳ اسفند ۱۸, دوشنبه

نمونه ای برای پاسخ به سیاستمداران

پاسخ مریز سوشر  استاد دانشگاه نانت به مانوئل والس نخست وزیر فرانسه فوق العاده جالب است.
هفتم مارس 2015 لوموند سخنان والس را منتشر کرد که درباره قدرت گرفتن راستگرایان افراطی در فرانسه هشدار می داد. والس گفته بود: « روشنفکران کجایند؟ متفکران بزرگ این کشور کجایند، مردان و زنان اهل فرهنگ، آنها که باید برخیزند، کجایند؟ چپ کجاست؟»
و خانم ماریز سوشر اینطور جواب داده :
«چطور جرات می کنی چنین چیزهایی بگویید؟ چطور جرات می کنید مسئوولیتی که متوجه شماست را برگردن دیگران بیاندازید؟ چطور جرات می کنید مسئولیت این انزوا را برعهده نگیرید که در آن قدرتی که شما نمایندگی اش می کنید و در آن مشارکت دارید به مدتی چنین طولانی خودش را در خود  محبوس کرده است؟»

چون بعضی وقت ها صدای سیاستمداران در ایران هم بلند می شود که « دانشگاهیان کجایند و چرا حرف نمی زنند» گفتم شاید این نمونه خوبی باشد که اگر کسی خواست جوابی به این سیاستمداران بدهد، بجای آسمون ریسمون بافتن، فرار از مسوولیتش شان را و دست پیش گرفتنش شان را یادآوری کنند.

لینک مقاله به زبان فرانسه : 
http://www.politis.fr/Manuel-Valls-les-intellectuels-et,30345.html 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۴, چهارشنبه

زندگی از راه نوشتن

گفتگو با کامران فانی که در شرق پارسی منتشر شده به لینک زیر

http://www.sharqparsi.com/2014/05/article16224


زندگی از راه نوشتن؛ گفتگو با کامران فانی

در ایران اگر کسی بخواهد از راه نوشتن زندگی کند، زندگی اش منوط به حق تالیفی است که از کتاب هایش می گیرد و متاسفانه در ایران و خصوصا در سالهای اخیر که تیراژ کتاب ها فوق العاده پایین آمده، حق تالیفی که نویسنده از راه نویسندگی دریافت می کند اصلا کفاف زندگی اش را نمی دهد. این در حالی است که متاسفانه در ایران تیراژ کتاب ها هر روز پایین تر می آید.
کامران فانی - عکس از تسنیم
کامران فانی – عکس از تسنیم
نمایشگاه کتاب تهران چند روز پیش پایان یافت و باز هم در آنسوی کتاب های چیده شده در غرفه های فروش کتاب این دغدغه آشکار و نهان مطرح بود که آیا نویسنده می تواند از راه نوشتن زندگی کند؟ آیا رویای نویسنده حرفه ای بودن به معنای تمرکز بر کار نوشتن و زندگی کردن از راه این حرفه در ایران ممکن است؟ چه مشکلات و مسائل اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی وجود دارد که این رویا را هر روز ناممکن تر می کند؟ آیا نویسندگی را باید در حوزه علایق شخصی و عشق افراد، خلاصه کرد و مسئله حرفه ای شدن را به فراموشی سپرد؟
در این باره با کامران فانی، نویسنده، مترجم و عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی و همچنین عضور هیات علمی دانشنامه تشیع که دهها عنوان تالیف و ترجمه را در کارنامه خود دارد گفتگو کرده ایم. فانی در این مصاحبه با اشاره به جالب بودن پژوهش درباره این موضوع خواستار یک کار آماری در میان نویسنده های مختلف شده و به برخی از جنبه های تاکنون مطرح نشده رابطه نویسنده با فرهنگ عمومی و محدود بودن راه هایی که نویسنده می تواند در ایران کسب در آمد کند پرداخته است.
***
شرق پارسی: آیا در ایران نویسنده می تواند از راه نوشتن زندگی کند؟
کامران فانی: به یک معنی می توانم بگویم خیر. لااقل تقریبا نه. این مسئله تاکنون در ایران مطرح نبوده چرا که عملا نویسنده ها می دیده اند که امکانش وجود ندارد.
در ایران اگر کسی بخواهد از راه نوشتن زندگی کند، زندگی اش منوط به حق تالیفی است که از کتاب هایش می گیرد و متاسفانه در ایران و خصوصا در سالهای اخیر که تیراژ کتاب ها فوق العاده پایین آمده، حق تالیفی که نویسنده از راه نویسندگی دریافت می کند اصلا کفاف زندگیش را نمی دهد. این در حالی است که متاسفانه در ایران تیراژ کتاب ها هر روز پایین تر می آید.
به همین خاطر شاید حدود ۱۵ تا ۲۰ سال پیش که تیراژ کتاب ها بالا تر و در حد ۵ تا ۱۰ هزار بود این امکان داشت پیدا می شد و آن هم نه برای نویسندگان تازه کار بلکه برای نویسندگانی که سالها کار کرده بودند و کتاب های متعدد داشتند و از تجدید چاپ این کتاب ها می توانستند زندگی کنند و هزینه معیشتشان را بدست آورند. ولی در این سالها که بطور مداوم تیراژ کتاب ها پایین آمده بخصوص در مورد نویسنده های جدی این بازهم به امر کم و بیش محال تبدیل شده و آن آرزویی که کم و بیش بعضی داشتند محال شده است.
وضعیت مترجم ها چگونه است؟
کلا مترجم ها در ایران وضعشان بهتر از مولف ها بوده است. مترجم های ایرانی مثل کسانی چون مرحوم محمد قاضی که بیش از ۴۰ تا ۵۰ عنوان کتاب داشتند، اواخر عمر ایشان که ده پانزده سال پیش بود، کتاب هایش که تجدید چاپ می شد کمک خوبی به زندگی اش بود و کم و بیش می توانست زندگی کند. اما بعد از آن متاسفانه تیراژ کتاب ها پایین آمد، حق تالیف ها کم شد و بخاطر این مسائل دیگر امکان پذیر نیست.
این وضعیتی که نویسنده نمی تواند زندگی اش را از راه نوشتن بگذراند چه پیامی برای افرادی که می خواهند این حرفه را دنبال کنند دارد؟
خوب اینکه تمام وقت نمی توانند کار نویسندگی کنند و باید در کنارش کار دیگری هم داشته باشند. ولی در مورد برخی نویسندگان نقش این درآمدی که از راه نویسندگی بدست می آورند نسبتا خوب است.
وضعیت برای نویسنده های جدی با کسانی که آثار عامه پسندانه تری منتشر می کنند باید متفاوت باشد؟
نویسنده های جدی در غرب هم آنطورها چیزی گیرشان نمی آید و درایران هم همینطور است. در ایران مثلا آقای محمود دولت آبادی از نویسندگان جدی ما، پرفروش ترین کتاب ها را دارد و هنوز کتاب های قدیمی ایشان هم چاپ می شود.
خود آقای دولت آبادی کارمند دولت بوده و حقوق بازنشستگی هم می گیرد که مشخص است که این حقوق کفاف زندگی اش را نمی دهد اما با حقوق کتاب هاش می تواند چیزی به حساب بیاید.
آیا مشکل حرفه ای شدن نویسندگی فقط به مسئله تیراژ بستگی دارد یا به سیاست گذاری ها هم بر می گردد؟
بله این هم هست. مثلا بیمه نویسندگان حرفه ای هنوز انجام نشده و فرد باید بیمه خصوصی را خودش انجام دهد. تقریبا همه افراد به نوعی به حقوق ثابت و کار ثابت وابستگی دارند. مسئله مهم به نظر من مسئله تیراژ کتاب است. مثلا پرفروش ترین ها در آمریکا یک میلیون تیراژ دارند در حالی که در ایران پر فروش ها تیراژ شان ده یا بیست هزار تاست که اصلا قابل مقایسه نیست. ولی متاسفانه به طور جدی یک تحقیق آماری در این باره نشده است.
به نظرم برای شناخت اینکه آیا نویسنده ها قادرند از راه نوشتن زندگی کنند باید برخی نویسنده های پر فروش ایرانی را انتخاب کرد و با دیگران مقایسه کرد و به نوعی یک کار آماری باید انجام شود که تا حالا نشده است.
شما نویسنده ای می شناسید که به شغل دیگری وابسته نباشد؟
در اندازه ای که من می بینم و حدس می زنم هیچ نویسنده ای ندیدم که به شغل دیگری متکی نباشد. مثلا دوست من آقای خرمشاهی که کتاب هم زیاد دارد، اما تنها بخشی از زندگی اش را از راه این حق تالیف ها می گذراند و ایشان هم عضو هیات علمی دانشگاه بودند. الان ایشان دو تا از کتاب هایش بطور سالانه فروش می روند یکی حافظ نامه و دیگر ترجمه قرآن است که این دو تا از کتاب های پرفروش در ایران است و حافظ ایشان هم همینطور و اصولا کسانی که حافظ در می آورند فروش خوبی دارند.
دومین مسئله درباره درآمد نویسندگان این است که نویسندگان خارجی از طریق مقاله می توانند درآمدی داشته باشد ولی متاسفانه در ایران برای مقاله نوشتن در روزنامه ها و مجله ها اصلا پول نمی دهند.
مجله ها یا روزنامه ها می گویند که به ما یک مقاله بدهید و تنها تعداد خیلی کمی از مجله های دولتی یک حق تالیف مختصری می دهند. در صورتی که در خارج ایران از این طریق بیشتر می توانید زندگی روزمره تان را بگذرانید مثلا اگر هفته ای یک نقد فیلم یا نقد کتاب بنویسید بالاخره با حق نوشتن مقاله می توانید کمی زندگی اتان را بگذرانید، اما مثلا در ایران شما مقاله هم در روزنامه شرق هم بنویسید از نظر مالی چیزی نمی دهند.
بنابراین یکی از مشکلات برای نویسنده ها در ایران این است که مجله ها و رزنامه ها نویسنده ها را حمایت نمی کنند؟
اصولا رسم نیست که مجلات حق تالیف بدهند اگر هم بدهند بعضی شان به بعضی افراد خاصی می دهند و آنهم چیزی نیست. این مسئله اساسا به وضعیت اقتصادی روزنامه ها و خصوصا مجله های ما بر می گردد که تیراژی ندارند و نمی توانند چیزی بدهند. ما مجله خیلی پر تیراژی نداریم.
این مجله ها خودشان متکی به هیات تحریریه داخلی اشان هستند. مقالاتی که می بینید در مهرنامه نوشته می شود یا رفته اند مصاحبه کرده اند که الان خیلی رسم شده که کارشان را با مصاحبه راه می اندازند، که بوسیله خبرنگارهای داخلی خودشان انجام می شود و این مصاحبه گران بعنوان حقوقی چیزی می گیرند ولی به فرد مصاحبه شونده چیزی نمی دهند و من اصلا ندیده ام که چیزی بدهند.
من نمی دانم الان رادیو و تلویزیون چه کار می کنند. مثلا رادیو را می دانم که چیزی نمی دهند و تلویزیون هم همینطور.
یعنی فرهنگ عمومی ما که از راه رادیو و تلویزیون، روزنامه ها و مجله ها منتقل می شود مجانی از نویسنده های ما کار می کشد، درست است؟
دقیقا درست است. دقیقا باید همین را گفت و بسیار زیاد هم کار می کشند. یعنی نویسنده هیچ چیزی نمی برد و حداکثر مجری یا مصاحبه گر حقوق اندکی می گیرد.
با این وضعیت چرا نویسنده ها به سمت یک صنف جدی برای حمایت از حق وحقوق شان نمی روند؟
تا حالا دو سه بار این کار را کرده اند و درست است که جنبه سیاسی هم پیدا کرده است. مثلا کانون نویسندگان در واقع قرار بود کانون صنفی نویسنده ها باشد و از حقوق صنفی بیشتر حمایت کند تا به مسائل آزادی نشر و بیان و اینها. وظایف آنها در اول همین جنبه های حقوقی است که نشد دیگر. ما نه تنها چنین صنفی برای نویسنده ها نداریم برای مترجم ها هم نداریم.
الان انجمن مترجمان دارد تشکیل می شود و یک کارهایی دارند می کنند که این انجمن را به تصویب برسانند تا بتوانند از این طریق حقوق مترجمان را حفظ کنند. این کار خوب است اگر دنبال شود. الان مترجمان راحت تر می توانند صنفی درست کنند تا مولف ها.
با این شرایط چطور به نسل آینده می توان گفت بیا و نویسنده بشو؟
بله نمی شود گفت، ولی یک حالت وجود دارد. نویسنده ها اگر یک جایی دستشان بند بشود یا مثلا یک کار دولتی بگیرند برایشان خوب است چرا که در این ادارات خیلی جدی از آنها کار نمی خواهند.
قدیم اینطوری بود که مثلا نویسنده کارمند اداره بود و کلا در اداره کاری باهاشون نداشتند تا کار نویسندگی کنند. مثلا یادم است که برای آقای محمد قاضی اینطوری بود که کارمند وزارت دارایی بود و به ایشان آنقدر احترام می گذاشتند که می گفتند مزاحم ایشان نشوید دارد کار می کند، یعنی کار خودش را نه کار اداره را. یعنی این وقت و فرصت و احترام را برای ایشان می گذاشتند.
لااقل برای یک عده ای از نویسنده ها اینطوری است و وقت برایشان پیدا می شود چرا که آنقدر جدی در ادارات کار از اینها نمی خواهند و واقعا هم اینطوری است.
اصولا از راه قلم بخصوص الان هم که تیراژ کم شده امکان ندارد که نویسنده بتواند زندگی اش را بگذراند. من معتقد بودم همان تیراژی که اول انقلاب پیدا شد و انتظار می رفت که هر سال افزایش پیدا کند، این امکان که کم کم یک بخشی از نویسنده های ما بتوانند بصورت حرفه ای کار کنند و از راه فقط نویسندگی زندگی کنند را می شد امید داشت ولی با وضعی که در ده پانزده سال اخیر پیدا شده و هر سال هم بدتر می شود به طول کلی این امید از دست رفته است.
بیست سال سی سال پیش این امید بود و بعضی کتاب ها با تیراژ صد هزار در ایران منتشر می شد ولی الان دیگر نیست و بحث رکود کتاب در ایران باعث شده که آینده روشنی برای نویسنده ها نباشد.
از نظر شما در وضعیت کنونی برای اینکه یک نویسنده بتواند از راه نوشتن زندگی کند باید چند کتاب منتشر کرده باشد؟
حداقل باید بیست تا سی کتاب خوب داشته باشد. مثلا آقای باستانی پاریزی از کسانی بود که کارهایش خوب فروش می رفت یا کسانی مثل ایشان. یک طوری نویسنده باید پرفروش بودنش دائمی باشد تا بتواند از تجدید چاپ زندگی کند و بتواند درآمد طبقه متوسط را به او بدهند. مثلا سالی ۲۰ تا ۳۰ میلیون تومان.
ما نویسنده ای در ایران نداریم که با یک تک کتاب بتواند تمام عمر زندگی کند. چیزی مثل نویسنده داوینچی کد بعنوان مثال.
ما کشوری هستیم با بیش از ۷۰ میلیون جمعیت آیا این افت تیراژ مسئله اقتصادی است یا مسئله اجتماعی فرهنگی خاصی در ایران اتفاق افتاده ؟
خیلی مسئله مهمی است که چرا این وضع اتفاق افتاده که با افزایش جمعیت و خصوصا افزایش با سوادها تیراژ این قدر کم شده است. چرا که در سی سال پیش، سی چهل درصد مردم بی سواد بودند اما الان تعداد بی سوادها خیلی کم شده و تعداد باسوادهای دانشگاهی زیاد شده اند و اینها را که آدم می بیند انتظار دارد که وضع کتاب خوب شود اما برعکس وضع کتاب خیلی بد شده و این به نظر من یک مسئله فرهنگی و اجتماعی است که اصولا ببینم چرا کتاب های ما بخصوص در سال های اخیر افت تیراژ و افت فروش داشته اند.
الان نویسنده هایی تست کنکور و اینها را تهیه می کنند شاید بتوانند از راه نوشتن زندگی کنند که البته بیشتر پول جیب ناشر می رود. درباره این نویسنده ها ناشران مثلا با دبیر فیزیک قرارداد می بندند که این دبیران تست ها را طرح کنند و پولی می گیرند. بعضی از اینها که تعدادشان هم زیاد نیست و خیلی کم هستند می توانند درآمدی بین ۵۰ تا ۷۰ میلیون در سال داشته باشند. این گروه شاید پر درآمد ترین گروه از نویسنده ها باشند.

۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه

اعتیاد زیر سلطه شیشه و روانگردان ها

گزارش جدید من در گفتگو با دکتر حبیب آقا بخشی جامعه شناس و متخصص در مسئله اعتیاد
در شرق پارسی :
http://www.sharqparsi.com/2014/04/article14026

اعتیاد زیر سلطه شیشه و روانگردان ها

آمارها گویای آن است که 30 هزار دانش آموز معتاد تنها به مراکز ترک مراجع کرده اند و تعداد دانش آموزانی که تفننی مصرف می کنند نامشخص است.
مت‌آمفتامین - عکس از آسوشیتد پرس
مت‌آمفتامین – عکس از آسوشیتد پرس
یک دهه از سلطه بلامنازع مواد مخدر صنعتی و روانگردان ها در جامعه ایران می گذرد و وضعیت کنونی به شکلی است که عبدالرضا رحمانی فضلی، وزیر کشور و دبیر کل ستاد مبارزه با موادمخدر با عبارت: «در وضع نگران کننده قرار داریم» آنرا توصیف می کند.
دکتر حبیب آقا بخشی، استاد جامعه شناسی دانشگاه در تهران که در سالهای گذشته مسوولیت هایی در حوزه آسیب های اجتماعی داشته و کتب و مقالات متعددی درباره اعتیاد نوشته است در گفتگویی اختصاصی به شرق پارسی می گوید: «الگوی مصرف مواد مخدر به شدت از مصرف مواد سنتی به صنعتی تغییر کرده است و اساسا فاصله بین مصرف سنتی و صنعتی به شدت زیاد شده و اکثرا در وضعیت امروز ایران، این مواد ضنعتی هستند که مصرف می شوند. مواد سنتی برای نسل جوان مفهومی ندارد.»

نگاهی به آمار اعتیاد در ایران

منابع رسمی در ایران نرخ شیوع مصرف مواد در بین جمعیت ۱۵ تا ۶۴ ساله کشور را معادل ۲ ممیز ۶۵ درصد یا تعداد معتادان را یک میلیون و ۳۲۵ هزار نفر برآورد کرده اند و از درگیری بودن شش میلیون نفر بطور مستقیم با مسئله اعتیاد خبر داده اند. این منابع همچنین از دو برابر شدن تعداد زنان معتاد در مدت بسیار کوتاهی خبر داده اند. با این حال آمارها در ایران از سوی مراجع مختلف، متفاوت اعلام می شود. پیشتر اسماعیل احمدی مقدم تعداد معتادان را دو میلیون نفر برآورده کرده بود و از وجود ۲۰۰ هزار معتاد به الکل در ایران خبر داده بود.
اما سردرگمی در آمار تعداد معتادان به اینجا ختم نمی شود. چندی پیش سعید صفاتیان مدیر کل پیشین درمان در ستاد مبارزه با مواد مخدر تعداد معتادان در ایران را سه میلیون و ۶۰۰ هزار نفر برآورد کرده بود. او همچنین گفته است که مواد مخدر سالانه ۲۰ هزار میلیارد تومان به اقتصاد کشور ضربه می زند.
بر اساس آمارهای ارائه شده در مورد اعتیاد زنان، در سال ۸۶ زنان ۴ درصد و در سال ۹۱، ۹ و نیم درصد از معتادان را شامل می‌شدند، یعنی تقریبا در ۵ سال این آمار دو برابر افزایش داشته است. همچنین در سال ۸۶ بیشترین مواد مخدر مصرفی زنان، تریاک و هروئین بود و تنها ۴ درصد به مواد مخدر روانگردان تعلق داشت، درحالی که این مقدار در سال ۹۱ به ۲۵ درصد رسیده است.

تنوع مواد مخدر در بازار ایران

طیفی وسیعی از مواد مخدر طبیعی (تریاک، حشیش و کوکائین)، نیمه صنعتی که از افزودن موادی در آزمایشگاه به مواد طبیعی ساخته می شوند (هروئین، LSD، کراک) و صنعتی که کاملا بصورت آزمایشگاهی تولید می شوند (اکستازی، شیشه یا کریستال، PCP یا گرد فرشته، نوچیزک و تمچیزک، قرص برنج و انواع مختلف آمفتامین ها) در بازار ایران به فروش می رسند.
با این حال در حال حاضر گروه مواد مخدر صنعتی بر بازار سلطه دارند و مصرف کنندگان بیشتر جوان و میان سال را به خود جذب کرده اند. این مواد از نظر قیمت ارزان تر و برای افراد استفاده آنها آسان تراست.
منابع رسمی مانند وزیر کشور دولت روحانی نیز از گسترش تولید و توزیع مواد صنعتی وروانگردان ها و مواد ترکیبی خبر داده است.
جوانان درحال حاضر با کریستال، قرصLSD، اسید و فرشته در مهمانی‎ها پذیرایی می‎شوند، شیشه یا کریستال، اسپید، فرشته، اسید و قرص‎های LSD بر عکس مواد مخدری نظیر کوکائین از دسته آمفتامین و تهییج کننده هستند. این مواد فعالیت سیستم عصبی – حرکتی را بسیار زیاد کرد ، اشتها و خواب را کاهش و هیجان را افزایش می‎دهد.
گزارش های جدید در ایران گویای آن است که میتل کاتینون که از مشتقات گروه کاتینون بوده و یک مخدر روانگردان است جایگزین قرص های اکس شده و با اسامی گوناگونی همانند حباب،بادکنک، میو میو و میت به فروش می رسد.
اما چرا در جامعه ایران شاهد چنین تغییری در الگوی مصرف مواد مخدر هستیم؟ دکتر آقا بخشی در تحلیل این موضوع می گوید: «باید پرسید مواد صنعتی مانند اکستازی در چه جوامعی شگل می گیرد؟ در جاهایی که شادمانی و پایکوبی و دست افشانی و خنده زیاد مقبول نباشد و بیشتر فرهنگ حزن و اندوه و گریه حاکم باشد، شهروندان جوان آن جامعه بیشتر به دلیل وضعیت سنی شان طالب شادمانی و پایکوبی هستند و چون مجال این پایکوبی نیست چیزی که به آنها کمک می کند اکستازی است. شب ها از ده شب می روند می نشینند فاز می گیرند و روبروی هم می ایستند و به قول خودشان اکس می ترکانند. جامعه ای که امید در آن رو به کاهش بگذارد و وقتی یک فرهنگ یاس و ناامیدی در جامعه ای حاکم باشد، ساده ترین راهی که می شود سرپوشی روی این وضع گذاشت دست بردن به مواد مخدر است.»

همسایگی با افغانستان و استراتژی مبارزه

همسایگی با افغانستان باعث شده که استراتژی مبارزه با مواد مخدر در ایران بر روی مقابله با عرضه گذاشته شود چرا که سالانه ۵۰۰ تن کشفیات مواد در ایران را شاهدیم. در وضعیت کنونی به دلیل اینکه مقابله با تقاضا نتایج زودبازدهی ندارد و نیازمند کار فرهنگی دراز مدت و تغییر بسیاری از مولفه های فرهنگی است که بطور سنتی مثبت ارزیابی می شوند، تاکید مبارزه بر عرضه است.

کاهش آسیب و مراکز ترک اعتیاد

برنامه کاهش آسیب های ناشی از اعتیاد، از سال ۱۳۸۲ در کشور شروع شد که شامل مواردی چون دادن سرنگ مجانی به معتادان تزریقی، ایجاد مکان هایی برای پذیرش معتادان تزریقی، ارائه آموزش به آنها ، راه اندازی مراکز مشاوره و غیره است که دقیقا مشخص نیست تا چه اندازه اجرا می شود.
همچنین در همین راستا مراکز دولتی ترک اعتیاد و کمک به معتادان جای می گیرد که سالها است درایران در حال فعالیت هستند.
با این حال آقابخشی درباره فعالیت بخش دولتی در این عرصه به شرق پارسی می گوید: «کمک های دولتی مراکز ترک اعتیاد زیاد جدی نیستند. یعنی زیاد برایشان مهم نیست که کسی بهبود پیدا کند یانه. بر اساس نظریه کارکردگرایی در جامعه شناسی وقتی شش میلیون آدم در جامعه ای معتاد باشد کارکردش چیست؟ اولا کار نمی خواهد، دنبال شغل نمی گردد، معترض نمی شود، مسکن نمی خواهد، تقاضا نمی کند، مطالباتش را دنبال نمی کند. یک جامعه ای که بتواند کار تولید کند و به مطالبات پاسخ دهد می تواند محکم بگوید که این اندازه اعتیاد را بر نمی تابم. اما فعالیت دولتی در ایران بطور کلی جدی نیست.»
با این حال مراکز و گروههای غیر دولتی بسیاری در ایران سالها است که به مبارزه با اعتیاد مشغولند. یکی از مشهورترین آنها مشهور به برنامه «ان. ای» است که تا روستاهای ایران نیز گسترش یافته است.
دکتر آقا بخشی درباره این مراکز غیر دولتی می گوید: «گروههای ان ای با ۱۲ گامی که ارائه می کنند هنوز هم موثرتر از دولتی ها هستند. در وضعیت کنونی در ایران آقای مهندس حسین دژاکام که گروه کنگره ۶۰ را راه انداخته، یک مدلی را ابداع کرده که به وسیله آن با استفاده از تزریق شیره تریاک به فرد معتاد به مدت ۱۱ ماه بصورت تدریجی سیستم مترشح اندورفین که در فرد معتاد خاموش شده را بیدار کند که این سیستم خیلی خوب جواب می دهد اما چون پروسه درمان این روش طولانی است طرفداران کمی دارد.»

پذیرش اجتماعی معتادان ترک کرده

در وضعیتی که تکانه های شدید اقتصادی-سیاسی حداقلی از آرامش اجتماعی پایدار را در جامعه ایران باقی نگذاشته است، مردم با پناه بردن به قضاوت های کلیشه ای درباره معتادانی که ترک کرده اند، کمتر حاضر به پذیرش آنها هستند. از این رو جامعه ایران با وجود افزایش تعداد معتادان بیش از پیش در عدم پذیرش معتادان ترک کرده پافشاری می کند.
دیدگاه آقابخشی در این باره این است که: «وقتی در سال ۱۳۵۹ در مفهوم اعتیاد تغییری پیدا شد و معتاد از بیمار به مجرم تغییر کرد بارقه های امید برای بهبود اوضاع خیلی کم شد. به همین خاطر اگر یک آدمی اعتیاد داشته و درمان شده باشد و بخواهد ازدواج کند و بفهمند به هیج وجه اجازه نمی دهند. برای مسئله شغل هم همینطور است. وقتی نگاه حکومتی اینطور است که اینها مجرم هستند و کارهایی مثل شلاق درمانی و حبس ها و غیره، آنگاه جامعه افراد بهبود یافته را نخواهد پذیرفت بنابراین آنها باز می گردند در گروههای خودشان و خرده فرهنگ های خودشان که اعتیاد را دوباره باز می گرداند. از این منظر باید کار فرهنگی کرد و کار فرهنگی را فرهنگیان باید بکند نه نیروهای انتظامی و دادگستری.»

پیشگیری و مسئله دانش آموزان

پیشگیری از اعتیاد در ایران در مراحل بسیار ابتدایی به سر می برد. حداکثر فکری که برای پیشگیری در میان مسوولان دیده می شود بیشتر در مواردی چون تذکر از طریق رسانه های گروهی و یا چاپ جزوه هایی برای هشدار دادن درباره خطرهای این مواد است. روش هایی که روند گرایش به مصرف مواد در ده سال اخیر نشاندهنده شکست آنهاست یا مانند تهیه جزوه پیشگیری از اعتیاد برای مدارس در بیشتر مواقع با مخالفت آموزش و پرورش از توزیع آنها جلوگیری می شود. این در حالی است که آمارها گویای آن است که ۳۰ هزار دانش آموز معتادتنها به مراکز ترک مراجع کرده اند و تعداد دانش آموزانی که تفننی مصرف می کنند نامشخص است. با این حال آموزش پرورش وجود دانش آموزان معتاد را همواره تکذیب کرده است.
از نظر جامعه شناختی، افزایش گرایش به مصرف مواد مخدر نشانه آن است که روندهای بنیادی تربیتی و فرهنگی جامعه با اختلال عمده روبروست که توانایی محافظت از اعضایش را بعنوان مثال در برابر اعتیاد از دست داده است. دکتر آقا بخشی در تحلیل این موضوع می گوید: «در هر جامعه ای پیشگیری متفاوت است. الان سن شروع سوء مصرف مواد چیزی نزدیک ۱۱ تا ۱۲ سالگی است. اگر این سن را مبنای آغاز مصرف قرار دهیم هر گونه برنامه پیشگیری باید پیش از این سن شروع شود. باید اول آغاز شروع برای مصرف را مشخص کنیم و برای سن پیش از آن کار کنیم. اما چگونه باید کار کنیم.
این حرفی که گفته می شود پیشگیری مقدم بر درمان است یا اگر در پیشگیری یک تومان سرمایه گذاری کنیم در دراز مدت ۱۰۰ تومان سود می برید اینها حرف های بازاری و غیر فرهنگی است. پیشگیری نیاز به این شعارهای خوشگل ندارد مثلآ مقدم بر درمان است و اینها. پیشگیری کار عملی می خواهد.
ما باید واکسیناسیون اجتماعی را انجام دهیم. ما به بچه ها می آموزیم که روی حرف بزرگتر ها نباید حرف بزنند. حالا یک بچه ۱۳ یا ۱۴ ساله در راه مدرسه به خانه، یک فرد بزرگتری می گوید بیا این چیزی که توی سیگار دارم را مصرف کن. این یاد گرفته که روی حرف بزرگ تر ها حرف نزند، قدرت اظهار وجود ندارد، گستاخی ممدوح ندارید یعنی با جربزه و محکم بگوید که من این را مصرف نمی کنم. اگر بگویند که تو بچه ننه هستی که مصرف نمی کنی، بچه ما یاد نگرفته بگوید که آره بچه ننه هستم اما این را مصرف نمی کنم. ببینید قدرت ابراز وجود را کی به بچه می دهد؟ معمولا در مدارس ابتدایی. متاسفانه مدارس ابتدایی ما قدرت ابراز وجود بچه ها را می گیرد و بچه ها حق صحبت کردن و حق مخالفت کردن با هیچ چیزی را ندارند. به عبارت دیگر وقتی در مدرسه نمی تواند ابراز وجود بکند در راه مدرسه و خانه هم اگر خلافی به او پیشنهاد کنند نمی تواند ابراز وجود کند. این کاری است که باید انجام شود که انجام نشده است.»