‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر سودا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر سودا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ خرداد ۲۱, پنجشنبه

شعری از پل سلان


بایست، در سایه جراحت زخم هایی که در فضا جاری است
بایست،
برای هیچ کس و هیچ چیز
برای خودت،
تنها.
با تمام آنهایی که در این فضا غوطه ورند،
حتی بدون زمزمه  کلمه ای.
 

۱۳۹۲ آذر ۲۵, دوشنبه

اما بگذرم ...

چهره ای را دیدم در خویش غرق
چهره هایی از خنده تابناک
مردم بسیاری بی چاره راهی 
کلافگی را سر هر نگاهی
اما ...
بگذرم! 

۱۳۹۲ آذر ۲۴, یکشنبه

۱۳۹۲ آذر ۶, چهارشنبه

۱۳۹۲ فروردین ۹, جمعه

شفیعی کدکنی


چند شعر جدید از استاد شفیعی کدکنی که امروز آقای دهباشی در صفحه فیس بوکشان گذاشته اند :



آخرین روزهای اسفند است
از سرِ شاخِِِ این برهنه چنار
مرغکی با ترنّمی بیدار
میزند نغمه،
         نیست معلوم
آخرین شِکوه از زمستان است
یا نخستین ترانههای بهار؟


پارادوکس

اینجا که منم، کفری و ایمانی کو؟
وین دغدغه را حدیثِ پایانی کو؟
شیطان آمد وسوسهام کرد، امروز،
که « ای آدمِ سادهلوح! شیطانی کو؟»


آوارگی

یک چند زمانهام به تردید گذشت
و ایّامِ دگر به بیم و امّید گذشت
زین واژه به واژۀ دگر، آواره،
عمرم همه، در وطن، به تبعید گذشت.


وصل

تا قبلۀ عشق را مقابل نشود
دل، گرچه دل است، باز هم دل نشود
دریای دو روح تا نیامیخت به هم
ز آمیزش جسم، وصل حاصل نشود.


دور و تسلسل

عمرم همه صرف شد، خدایا
در چنبر این سخن که آیا،
حُسن است که عشق را گزیند
یا عشق که حُسن آفریند؟


۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

دو نفر بودیم

دو نفر بودیم
یکی به کوهستان رفت و دیگری به شهر
قرار بر این بود که با چیزی که داریم بهترین کار را بکنیم
....
گاه می اندیشم
روز روایت
چه گفته خواهد شد؟


۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه

آزادی

آزادی در کوششی نهفته بود 
که مرا بر بامی می نشاند
امکانی بود 
هر کدام را جدا دیدن 
رنج، اشک، بازی کودکانه ، شادی دوستان، تنهایی ،
آزادی 
کوششی بود 
برای آشفته کردن این ناآشفتگی 
امکانی بود 
که از دست رفت.

۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

به سودا

شعر زیبایی از سعدی که استاد شجریان در ابوعطا با قدرتی فوق العاده خواهده :

ما را غم تو برد به سودا، تو را که برد




۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه

دیدار


تا باد دوباره شروع به وزیدن کند
تا باغ از این غبار شسته شود
در این گودال محبوسم.
این خود آزاری را بیماری نمی داند
آنکه به دیدارم منتظر است.

۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

آب


بادی می وزد
که چون از میان سنگ ها میگذرد
تیغه کندش را تیز میکند
در چنین کوهستانی
زیسته است
آب.

۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه

۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

حفره


تا از درون من پا بیرون نهادی
به کوچه باز گشته ام
تا جستجو باقی بماند
خرداد90

۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

بی سر انجام


بر روی تپه ای  نشسته ام
و باغی را تماشا میکنم که شاخه شاخه هایش را نوازش کرده ام
با اندکی خندیده ام و با بسیاری گریسته ام
با پیرترینشان برخاسته ام و کنار گلی پژمرده برخاک گشته ام
باغی مملو از امید و نومیدی
کنار درخت کهنسالی از امید سرشار می شدم و کنار گلی شکسته از یاس می مردم
با خودم می اندیشم
این تپه ازکجا پیدا شده است؟
و با دلم می گویم
اگر عاشق کسی باشی 
چه ماجرای شور انگیزی را دنبال میکنی
بی سرانجام 

پنج شنبه 24 بهمن 87